ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

ابوالفضل ما در ماههای آخر سال 93

یه روز اومدی می گی مامان سوفان میخوام، با کلی اینور اونور کردن متوجه شدم که فانوس مد نظرته، گفتم مامان این فانوسه و مادرجون از مشهد برای مامان سوغاتی آورده، با اصرارت زنگ زدیم به مادرجون گفتی مادرجون سوفان برای من هم از مشهد بگیر... به عطسه گفتی عکسه خیلی خوشم اومد، آخه کم پیش میاد چیزی و اشتباه بگی، مثلا کلمه پفک و می گی تفک، پفیلا رو می گی تفیلا، له رو می گی هل البته قبلا اینطور می گفتی، و اینبار هم عطسه رو گفتی عکسه... تنبلیت که میاد کاری و کنی می گی من خستم... خاطراتو فراموش نمی کنی یادته که یه بار که گوشی و برده بودم فلش کنم تعمیرکار چی گفت، گوشی آشغاله... عشق زندایی ها رو داری، و زن عمو فاطمه... خ...
16 فروردين 1394

این روزها

اگه یه روزی بهم می گفتن که سه سالگیه بچ ه یکی از شیرین ترین سا لهای عمرشو باورم نمیشد، اینقدر بامزه و شیرین شدی که خدا میدونه، گاهی دوست دارم زمان نگذره و همینطور بامزه بمونی... می گی مامان من با چشمای باز می خوابم مثل ماهی ها... علاقه ی شدیدی به وسایل خاله بازی پیدا کردی و مامان به عنوان جایزه برات گرفت... می گی مامان من فوتبالی شدم، برخلاف بابامحسن که فوتبال دوست نداره، تو به فوتبال اونم از روزی که فهمیدی مهدی فوتبال دوست داره، علاقه مند شدی، می گی مامان کی اسممو می نویسی کلاس فوتبال؟!... هروقت از خودت عکس می ندازم باهم روتوشش می کنیم، چند وقتی بود که تو آتلیه ازت عکس ننداخته بودم خودت گفتی که ازم عکس بگیر،آخه عادی نمی ایستی...یه بار خ...
16 دی 1393

عزیز من گل من تولدت مبارک

وای که چقدر دلم هوای وبلاگتوکرده بود، قبل از هر چیز از مامانای مهربونی که واقعا دوستای خوبم شدن و برای مطلب قبلیم دلداریم دادن تشکر می کنم، و همچنین معذرت خواهی از اینکه نمی تونم مثل سابق به پستهای قشنگشون سربزنم... باز هم از حالتهایی که تو پست قبلیم گذاشتم چیزی کم نشده که زیادتر هم شده، هر روز و هر ساعت می گم ندا مواظب باش که کودکیه کودک عزیزت خراب نشه، ولی ابوالفضل واقعا شیطون بلا میشی وقتی میای آتلیه، زمین و زمان و به هم میدوزی، البته می دونم که نرماله ولی صبر و تحملم کم و فشار روی من زیاد... در کل مامانی مامان ندا رو ببخش... بعد از مدتها اومدم نمی دونم از کجا بنویسم و عکس بذارم... بیشتر نوشته های مربوط به این پست مال این د...
15 مرداد 1393

فقط برای تو...

ا بوالفضل برای مامان دعا می کنی؟ ابوالفضلم: خدایا مامان و شفا بده... الهی قربون برم که دعات همیشه همینه که خدا همه مریضا رو شفا بده... عزیزم از خدا برام خواستی و خدا بهترین حالتو برام پیش آورد، بیش از دو ماه بود که به دنبال آتلیه بودیم، که خدا رو شکر روز 24 خرداد کلید و دریافت کردیم و به امید خدا و همکاری و کمک همه تونستیم شروع کنیم... ولی به چه قیمتی؟ به قیمت تنهایی تو؟ به قیمت اذیت شدن تو؟ به قیمت تباه شدن کودکیه تو؟ به قیمت ناراحتیه تو؟ مامان بدون که اصلا دلم نمیخواد اذیت بشی، ولی از طرفی فشار روم زیاده، دلم نمیخواد کودکیه قشنگتو با خواسته ی خودم خراب کنم، با مامان همکاری کن، گاهی از کوره در میرم، گاهی حس می کنم نمی کشم، گاهی قاطی می کنم...
14 تير 1393

یعنی واقعا سی و چهار ماه گذشت؟!

عید تموم شده می خونی لطفا نشه فراموش عیدی بنده... اومدی گوشی و دادی دستم می گی مامان زنگ بزن آژانس میخوام برم پارک زرد... اومدی می گی مامان باباجون که کوچولو بود شیر خودمو میدادم اسمشو گذاشتم باباجون، میفرستادمش پارک بازی کنه شادی کنه... با دایی وحید یه رمزی داری می گی آماده ای؟ بعد انگشتاتو به طرز خاصی نگه میداری... کلی ماشین و چیدی می گی به دوازه بان فوتبالیستها خوش اومدین، همه مرا تماشا کنید... تو این ماه دو بار عروسی رفتیم... می گی مامان جون اوا ناناز نگو حواسم پرت میشه... تابلوهای راهنمایی رانندگی و خیلی خوب یاد گرفتی... از پارک اومدیم بیرون می گی مامان دستت درد ...
14 خرداد 1393

روزهای با تو بودن

عاشق بازیه انگری برد تو گوشیه بابایی، تنها بازیه کامپیوتری و موبایلی که بهش علاقه نشون دادی و خیلی هم دوسش داری، چند شبه پیش هم حین بازی با انگری برد، عکسهای خودتو تو گوشیه بابا کشف کردی و کلی خوشحالی کردی... آخرین باری که حورا رو خونه ی مامان جون دیدیم اذیتم کردی، نمی دونم حسودیت میشه یا میخوای جلب توجه کنی، کارهای خطرناک هم انجام میدادی... با نقش و نگارهای روی بالش برای خودت نقشه درست کردی، مثلا میگی مامان باید از این راه بریم و واسه ی خودت خیالبافی می کنی... اومدی می گی مامان کارگردان به گلها آب میده... تو خیابون داری برام می خونی قشنگ ترین پرنده پر میزنی باخنده... می خونی دستتو بده به دستم ...
4 خرداد 1393

سی و سه ماهه ی من

سی و سه ماهه ی من، تولد سی و سه ماهه شدنت مبارک عزیزم، سی و سه ساله شدم و تو سی و سه ماهه، روزی رو ببینم که تو سی و سه ساله شدی و من شصت و سه ساله، وای چه زیاد!!! یعنی اون روز و مامان می بینه؟ من که امیدوارم و می دونم که می بینم... تو این روزای قشنگ اردیبهشت، دلم نمیاد که از هوای خوب لذت نبری، برای همین سعی می کنم هر روز هم که شده ببرمت بیرون... این روزا مناسبتهای زیادی داشتیم، چهاردهم تولد دایی وحید، پونزدهم سالگرد ازدواج دایی حسن و زندایی صبا که با سی و سه ماهه شدن تو همراه بود، و شونزدهم تولد عمه زهرا... همه مبارکه مبارک... چهاردهم بردیمت نمایشگاه کتاب که این تقریبا اولین سفر فرهنگیه تو بود... ...
15 ارديبهشت 1393